تبليغاتX
تاریخ و هنر

سفری باید کرد

تا سراپردۀ نور

تا شکست در سنگین غرور

بی گمان همچون خاک

زیر و رو باید شد

سبزه گون باید رست

لاله آسا خندید

نفس پاک بهاران را از شبنم صبح

چون شرابی نوشید

مثل یک کودک شاد

زیر باران،چه خوش است

زندگی را دیدن

با لبی پر خنده

از لب باغچۀ همسایه

پونه ها را چیدن!

چه صفایی دارد

خوردن لقمه نانی که درآن

گرمی دست کشاورزی پیر

زندگی کاشته است!

چه امیدی جاریست

در تن نهر غزلخوانی خرد

که به سر منزل دریاها می اندیشد!

زندگی آسان است

با گرانجانی ها ما گرانش نکنیم

شادی آن همه نیلوفر و ناز

گرمی آن همه لبخند امید

مژدۀ آمدن روز بهار

بر تو ای یار عزیز،بر تو ای بخت

بر تو ای گلبن امید مبارک باد!


                                    بانو هما ارژنگی


+ نوشته شده توسط آرتمیس در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 و ساعت |

 

اهواز مرکز استان خوزستان یکی از هشت کلانشهر ایران است.

کارون پرآبترین رود ایران با سرچشمه گرفتن از کوههای بختیاری، با ورود به اهواز، شهر را 

به دو بخش شرقی و غربی تقسیم نموده و جلوه زیبایی به شهر داده است.

شهرهای اطراف اهواز عبارتند از: شهرهای تاریخی مسجدسلیمان، دزفول، اندیمشک و شوشتر و

 شوش در سمت شمال، رامهرمز و هفتکل و ایذه و باغ ملک در شرق،بهبهان، ماهشهر، شادگان

 و خرمشهردر جنوب و سوسنگرد، هویزه و بستان در سمت غرب.

 اهواز کنونی محور ترانزیتی بسیار مهمی است که بوسیله راههای زمینی و ریلی و هوایی

 سایرنقاط کشور را به بنادر مهم آبادان، خرمشهر، بندر امام خمینی و ماهشهر پیوند میدهد. 

همچنین با وجود پایانه و بازارچههای مرزی شلمچه و چزابه در نزدیکی اهواز، این شهر به طور 

مستقیم متاثر از ترافیک کالا و مسافر و مسافران سیاحتی و زیارتی ایرانی و عراقی میباشد.

تلاش هایی برای مطابقت دادن اهواز با شهر اگینیس که استرابون از آن نام برده انجام 

شده است،

اما محتمل تر آن است که اهواز در محل شهر قدیم تاریانا هخامنشی که نئارخوس، 

سردار اسکندر، در مسافرت خود به خلیج فارس در کنار آن لنگر انداخت قرار گرفته باشد.

کلیفورد ادموند باسورث می گوید که در جستجوی ریشه نام اهواز، جغرافی دانان عربی دچار سردرگمی

 بوده اند. اردشیر یکم، بنیان گذار سلسله ساسانی نام شهر را به هرمز اردشیر تغییر داده است. 

بنابر گفته مقدسی فرزند اردشیر (شاپور یکم) بود که شهر را در دو سوی رودخانه از نو بنیان نهاد و

 یکی را بنام خدا و دیگری را تحت نام خود نامگذاری کرد. این دو نام بعدها با یکدیگر مخلوط و بصورت

 هرمز-اردشیر و یا بصورت خلاصه شده داراواشیر درآمد. این شهر در همه جا مرکز تجاری خوزستان،

 هوجستان واجار (بازار خوزستان) نامیده می شد و شهر سوی دیگر رودخانه بعنوان مرکز فرماندار 

و نجبا، هرمشیر خوانده می شد. شهر دوم در حمله عرب ها در قرن اول هجری(هفتم میلادی) از بین رفت.

 اما نام شهر دیگر را عرب ها «سوق الاهواز» ترجمه کردند و در این ترجمه اهواز جمع هوزی

 یا خوزی، نام قبیله بومی استان خوزستان بوده است.

اهواز در روزگار ساسانیان از شهرهای عمدۀ خوزستان به شمار می رفت و از مراکز عمدۀ صنایع

 نساجی خوزستان بود . یکی از کانونهای مسیحیت در ایران،و از اسقف نشینهای خوزستان محسوب

 میشد.علاوه بر این ، این شهر از مراکز عمدۀ بازرگانی بوده، و نیز بواسطۀ واقع شدن در کنار 

رود کارون-که قابلیت کشتیرانی داشته-محل مناسبی برای تجمع مال التجاره و داد و ستد به شمار 

می رفته است.

اعراب پس از پیروزی در جنگ نهاوند پادگانهایی در شهر فتح شده،از جمله اهواز ساختند.

شهرهای خوزستان از جمله اهواز ازنخستین پناهگاههای خوارج در ایران بود.در ایام خلافت علی برخی

 از موالی اهواز که از میزان خراج در خواستی والی آن ناخرسند بودند،به شورش خوارج پیوستند.

در زمان خلافت یزید بن معاویه شهرهای خوزستان از جمله اهواز دستخوش جنگ و گریزهای خوارج 

با سپاهیان اموی گشت.

شهر اهواز در سده های نخستین اسلامی به واسطۀ سدی که بر رود کارون بسته شده بود،از بزرگترین

 و آبادترین شهرهای خوزستان به شمار میآمد.این شهر،شهری پر رونق و آباد بود،اما بعدها اهواز

 به تصرف سپاهیان صاحب الزنج درآمد.اهواز پس از پایان فتنۀ زنگیان رونق و آبادانی خود را از دست

 داد،اما در زمان عضدالدولۀ دیلمی بار دیگر اهمیت پیشین خود را به عنوان مرکزی تجاری به دست

 آورد.همچنین بنا به گفتۀ مقدسی،عضدالدوله پل هندوان را که دو بخش اهواز را به هم متصل می کرد

 و همچنین مسجد زیبایی را که در کنار آن بوده،بازسازی و مرمت نمود.شهر اهواز از پایگاههای عمدۀ

 مذهب شیعه در ایران بشمار می آمد و به گفتۀ مقدسی نیمی از مردم آنجا شیعه بودند و پیوسته میان

 شیعیان و سنیان درگیری و کشاکش وجود داشت.

 در قرن چهارم هجری نهری کوچک به طول سیصد متر و عرض بیستمتر از کارون منشعب

 شده، شهررا به دو قسمت تقسیم کرده بود محله غربی را «جزیره» میگفتند و محله شرقی

 «مدینه» نام داشت، این دو بخش به وسیله پلی به نام «پُل هندوان» به هم وصل میشدند. 

در آن دوره اهل شهر دو دسته بودند این شهر انبار بصره و بارانداز فارس و اصفهان بود.

اما علیرغم رشد و توسعه اهواز در قرون اولیه اسلامی، در نیمه دوم قرن چهارم هجری این شهر رو

 به ویرانی گذاشت و مردم آن پراکنده شدند. و کار به جایی رسید که در اوایل قرن ششم این شهر به 

طورکلی ویران شد. عبدالکریم بن محمد سمعانی که در نیمه دوم قرن ششم میزیسته شهر اهواز را 

این چنین توصیف کرده: «اهواز یکی از شهرهای مشهور بود که دانشمندان و روحانیون و تجار

و ثروتمندان بسیاری از مردم آن شهر به همراه غیر اهوازیها در آن زندگی میکردند. بخش عمده این

 شهر ویران شد و فقط ویرانههایی از آن باقی مانده که مردم اندکی را خود جای دادهاست.»

علت ویرانی «الاهواز» یا همان اهواز به درستی مشخص نیست. هر آنچه تاکنون گفته

 شده حدس و گمان است که به وسیله وقایعنگاران و مورخان متأخر نوشته شدهاست.

 احمد کسروی علت ویرانی را دو چیز پنداشته: یکی شکستن بند و دیگری برگشتن مسرقان

 از جوی خود و پیوستن آن به دجیل [کارون].از قرن ششم هجری قمری به بعد به علت 

خراب شدن سد شادروان و پائین رفتن سطح آب رونق دهندهشهر و نیز جنگها و 

اغتشاشات داخلی و بروز بیماریهای وبا و طاعون، اهواز رو به خرابی رفت تا آن

که در سال ۱۸۶۹ میلادی همزمان با حفر کانال سوئز که منجر به کوتاه شدن مسیر تجارت 

دریائیاروپائیان و توجه آنها به منطقه شد رونق تازهای گرفت. 

ناصرالدین شاه قاجار هم از این فرصت برای گسترش تجارت و کشتیرانی بر روی رود 

کارون استفاده کردو در سال ۱۲۶۶ هجری خورشیدی کشتیرانی را بر رود کارون برای 

خارجیان آزاد اعلام کرد و توسط والی خوزستان در کنار اهواز قدیم بندرگاهی به نام 

«بندر ناصری» احداث کرد. در پی احداث این بندر ناماهواز به «ناصریه» تبدیل شد تا اینکه 

در دورهٔ پهلوی و به تبع سیاست قاجار زدائی رضا شاه نامباستانی «اهواز» احیا شده و 

جای ناصری را گرفت.

کاپیتان هنت یکی از افسران ارتش انگلیس در جریان جنگ ایران و انگلیس در محمره بوده و 

پس از فرارخانلرمیرزا به اهواز با کشتی به تعقیب خانلرمیرزا پرداخته، اهواز را این

 چنین دیدهاست: «شهر اهوازمثل اکثر بلاد مشرق زمین دارای خانههای محقری است که

 از خشت و گل، بدون مراعات اصول صحی به ترتیب غیرمنظمی ساخته شده و در حدود یکهزار

 و پانصد الی دو هزار نفر جمعیت دارد. تمام سکنه اهواز را عربها تشکیل میدهند، 

ایشان کاملاً خوش قیافهاند و اندکی سیاه چردهتر از اسپانیاییها هستند.

 کشتیرانی در خوزستان از طریق رود کارون صورت میگرفته و با توجه به طبیعت رودخانه

 کارون که در محل اهواز دارای چندین رگه صخرهای در بستر خود میباشد به دو بخش 

بالادست و پائین دست تقسیمشده بود. همچنین ویرانههای سد باستانی اهواز نیز که در 

زمان احداث باز هم بر روی بستر صخرهای بنا شده بود مانع دیگری برای کشتیرانی بودهاست.

 شاخهٔ بالادست یا کارون شمالی از شوشتر تا اهوازو شاخهٔ جنوبی یا پائین دست از اهواز 

تا خلیج فارس را در بر میگرفتهاست. بنابراین کشتیهایی که ازشوشتر حرکت میکردهاند در

 محل اهواز به ناچار بار خود را به کشتی دیگری در سمت جنوبی صخره منتقل میکردهاند. 

این دست به دست شدن بار موجب پیدایش انبارها و کاروانسراهای متعددی در اهوازشد 

و تبدیل به یکی از دلایل رونق تجارت و در نتیجه رونق شهر اهواز گشت .

از جمله تاسیسات مرتبط با بندر و تجارت در اهواز آن زمان، واگن اسبی بودهاست که با احداث

 یک رشته خط آهن و توسط واگنهاییکه با اسب کشیده میشدهاند بار و کالای تجاری را 

در امتداد رودخانه و بین کشتیها جابجا میکردهاست.

 در شوشتر اسنادی به دست آمده که حاکی از تجارت دریایی با دورترین بندرهای تجاری

 معروف آن دوراندنیا در هند و آفریقا و خاور دور میباشد و این امر جز با وجود بندری در 

کنار صخرهٔ پیشگفته برایتخلیه و بارگیری مجدد میسر نمیشدهاست.

درگیریهای مختلف دوران مشروطیت و کشف نفت در مسجدسلیمان و وضع اسفبار شوشتر در دوران

 قاجاریه از یکسو و شیوع طاعون مهلک در آخرین سالهای قرن ۱۳ خورشیدی و همچنین برچیده شدن

 کشتیرانی در کارون شمالی از سوی دیگر و نیز رونق روزافزون اقتصادی اهواز باعث شد تا مرکزیت

 خوزستان در آغاز حکومت پهلوی از شوشتر به اهواز منتقل شود.

 اهواز امروز شهری بزرگ و پهناور است که در دو سوی رود پر آب کارون واقع شدهاست.

 در قسمتغربی شهر محلات مسکونی پرجمعیتی مانند کمپلو، کوی علوی و محلههای نو 

ساز نظیر گلستان،کیانپارس و کیانآباد و فاز۴کورش قرار دارند. امانیه و فلکه ساعت کوی

 اداری-تجاری و هستهٔ مرکزیقسمت غربی را تشکیل میدهند. قسمت شرقی شهر بیشتر

 بازار و مراکز اقتصادی شهر را در خود جایداده، خیابانهای نادری و امام خمینی (پهلوی

 سابق) و آزادگان (۲۴متری  یا رضاشاه کبیر ) و شریعتی(۳۰ متری )و باغ شیخ(ادهم) مرکز

 قسمت شرقی شهر هستند و همچنین محلههای معروف پادادشهر،آریاشهر، باهنر، رسالت،

 منبع آب، کوروش، زیتون کارمندی، شهرک نفت در این قسمت از شهر واقعاند.

در حال حاضر پروژههای عمرانی بزرگی در اهواز در دست احداث میباشد که با افتتاح آنها چهرهٔ شهر

 و وضعیت حمل و نقل شهری دگرگون خواهد شد. 


+ نوشته شده توسط آرتمیس در چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 و ساعت |

خليج فارس، درياي كم عمق و نيمه بسته اي است با مساحت حدود 240 هزار كيلومتر مربع كه در

 جنوب غربي قاره آسيا و در جنوب ايران قرار دارد.

زمين شناسان معتقدند كه در حدود پانصد هزار سال پيش، صورت اوليه خليج فارس در كنار دشت هاي

 جنوبي ايران تشكيل شد و به مرور زمان، بر اثر تغيير و تحول در ساختار دروني و بيروني زمين، شكل

 ثابت كنوني خود را يافت. قدمت خليج فارس با همين نام چندان ديرينه است كه عده اي معتقدند: -خليج

 فارس گهواره تمدن عالم يا مبدا پيرائي نوع بشر است.

 ساكنان باستاني اين منطقه، نخستين انسان هايي بودند كه روش دريانوردي را آموخته و كشتي اختراع

 كرده و خاور و باختر را به يكديگر پيوند داده اند. اما دريانوردي ايرانيان در خليج فارس، قريب پانصد

 سال قبل از ميلاد مسيح و در دوران سلطنت داريوش اول آغاز شد. 

داريوش بزرگ،‌ نخستين ناوگان دريايي جهان را به وجود آورد. كشتي هاي او طول رودخانه سند را تا

 سواحل اقيانوس هند و درياي عمان و خليج فارس پيمودند، و سپس شبه جزيره عربستان را دور زده 

و تا انتهاي درياي سرخ و بحر احمر كنوني رسيدند. او براي نخستين بار در محل كنوني كانال سوئز

فرمان كندن ترعه اي را داد و كشتي هايش از طريق همين ترعه به درياي مديترانه راه يافتند.

 در كتيبه اي كه در محل اين كانال به دست آمده نوشته شده است: «من پارسي هستم. از پارس مصر را

 گشودم. من فرمان كندن اين ترعه را داده ام از رودي كه از مصر روان است به دريايي كه از پارس آيد

 پس اين جوي كنده شد چنان كه فرمان داده ام و ناوها آيند از مصر از اين آبراه به پارس چنان كه 

خواست من بود.»

داريوش در اين كتيبه از خليج فارس به نام دريايي كه از پارس مي آيد نام برده است و اين نخستين مدرك

 تاريخي است كه درباره خليج فارس موجود است.

اولين بار يوناني ها بودند كه اين خليج را -پرسيكوس سينوس يا «سينوس پرسيكوس كه همان خليج

 فارس است، ناميده اند. از آنجا كه اين نام براي اولين بار در منابع درست و معتبر تاريخي كه غير

 ايرانيان نوشته اند آمده است، هيچ گونه شائبه نژادي در وضع آن وجود ندارد.

 چنان كه يونانيان بودند كه نخستين بار، سرزمين ايران را نيز -پارسه و -پرسپوليس يعني شهر يا 

كشور پارسيان ناميدند. استرابن جغرافيدان قرن اول ميلادي نيز به كرات در كتاب خود از خليج فارس 

نام برده است. وي محل سكونت اعراب را بين درياي سرخ و خليج فارس عنوان مي كند. 

همچنين فلاريوس آريانوس مورخ ديگر يوناني در كتاب تاريخ سفرهاي جنگي اسكندر از اين خليج به

 نام -پرسيكون كيت- كه چيزي جز خليج فارس، نيست نام مي برد.

البته جست و جو در سفرنامه ها يا كتاب هاي تاريخي بر حجم سندهاي خدشه ناپذيري كه خليج فارس را 

-خليج فارس- گفته اند، مي افزايد. 

اين منطقه آبي همواره براي ايرانيان كه صاحب حكومت مقتدر بوده اند و امپراطوري آنها در قرن هاي

 متوالي بسيار گسترده بود هم از نظر اقتصادي و هم از نظر نظامي اهميت خارق العاده اي داشت. 

آنها از اين طريق مي توانستند با كشتي هاي خود به درياي بزرگ دسترسي پيدا كنند و به هدف هاي

 اقتصادي و نظامي دست يابند.

آثار عرب زبان نيز بهترين و غني ترين منابعي هستند كه براي شناسايي و توجيه كيفيت تسميه اين دريا

 مي تواند در اين بررسي مورد استفاده قرار گيرد. 

در اين منابع و آثار از درياي فارس و چگونگي آن بيش از آثار فرهنگي موجود در هر زبان ديگري گفت

 و گو شده است. تمام كساني كه نسبت به متون دوره اسلامي شناختي حداقل داشته باشند با نام مسعود

 ابن بطوطه، حمدالله مستوفي، ياقوت حموي، حمزه اصفهاني، ناصرخسرو قبادياني، ابوريحان بيروني، 

ابن بلخي وديگراني كه اكثر آنان كتاب هاي خود را به زبان عربي نيز نوشته اند، آشنا هستند. 

گذشته از متقدمان نامبرده مي توان از نويسندگان عرب متاخر نيز نام برد كه در آثار خود از نام -خليج

 فارس- بدون كم و كاست ياد كرده اند.



+ نوشته شده توسط آرتمیس در یکشنبه 10 اردیبهشت1391 و ساعت |

شـــــنیدم که در وقـــت نـــزع روان

                                            بــــــــــه هرمز چــنین گفت نوشیروان:

که خـــــاطر نــگه دار درویش باش

                                            نــه در بـــند آســـایـــش خـــویش باش

نیــــــاســـایــــد انــــدر دیار تو کس

                                           چــــو آســـایـــــــش خویش جویی وبس

نــیــایــــد بـــــه نــــزدیک دانا پسند

                                           شـبـــان خــفــتـــــه و گــرگ در گوسفند

بـــــرو پــــاــس درویش محتاج دار

                                           کــــــه شــــــــاه از رعــــیّـت بود تاجدار

رعیت چو بــیــخند و سلطان درخت

                                          درخت ای پسر باش از بــــیــخ سخــــــت

مکن تا تـــوانــی دل خلق ریــــــش

                                          وگـر می کنی،می کنی بــــیـخ خـــــــویش

اگر جاده ای بـــــــایدت مســـتــــقیم

                                          ره پـــارســـــایان امــیــــدســت و بــــــیم

طبیعت شــــــود مـــــرد را بـــخردی

                                          بـــه امـــیـــد نـــــیکی و بــــــیــــم بـــــدی

گر این هـــــــر دو در پـادشه یافـتی

                                          در اقـــلیـــم و ملکش بــــنه یـــافـــــتــــی

که بــــخشایــــــش آرد بـــر امیدوار

                                         بــه امـــید بــــخشایــــش کــــــردگـــــــــار

گزنــد کســــانــــش نیایـــــد پــــــسند

                                         کــه ترسد که در ملــــکش آید گـــزنـــــــد

وگر در سرشت وی این خـوی نیست

                                         در آن کــــشور آسودگی بوی نــیـــســــت

اگر پای بـــــندی رضا پـــــیـش گـــیر

                                         وگــــر تکــــسواری سر خـــویــــــش گیر

فراخی در آن مرز و کشــور مـخواه

                                         کـــه دلـــتــنـــگ بــینی رعیت زشــــــــــاه

ز مـــســـتــــکــبران دلاور بـــــترس

                                         از آن کـــو نــتـــــرس ز داور بـــتــــــرس

دگر کـــــشور آباد بــیـند بـــخــــــواب

                                         کـــه دارد دل اهـــل کـــــــــــــشور خـراب

خرابی و بــد نـــامی آیـــد ز جــــــور

                                        رســــــد پیشبین این سخن را بـــه غـــــور

رعــیّت نــــشاید به بــیـداد کشــــــت

                                        کــه مــــر ســـلــطنت را پناهــــــند و پشت

مراعات دهقان کن از بهر خویـــش

                                       کـــه مــــزدور خـــــوشدل کـــــند کار بیش

مــــروّت نباشــــد بدی بـــا کـــــسـی

                                      کــــزو نـــیـــــکویــــــی دیـــــده باشی بسی

شنیدم که خسرو به شیرویه گــفـت

                                      درآنـــــدم کـــــــه چـــــشمش ز دیدن بخفت

بر آن باش تا هر چه نیّت کــــــنـی

                                      نــــــظـــــر در صـــــلاح رعــــیّــــت کــــنی

الا تا نپـــیچی سر از عـــدل و رای

                                      کــــــــه مــــــردم ز دســـــتـــت نـپیچند پای

گـــــریزد رعــــــیّت ز بـــیـداد گــــر

                                      کـــنــــد نــام زشــتـــش بــــگـــــــیتی سمر

بسی بر نـــــیابـــد که بــنـــیاد خـــود

                                      بـــکــــنــد آنـــکه بـــنـــهــاد بــنــیــاد بــــد

خرابی کند مـــرد شمــــــــــشیر زن

                                      نــــــه چـــنـــدانـــکــــه دود دل طفل و زن

چراغی که بیــوه زنی برفــروخــــت

                                      بـــــــــسی دیده باشی که شهری بسوخت

از آن بـــهره ور تر در آفــاق کیست

                                      کــــــه در مـــــلـــــکرانی بانصاف زیست

چو نوبـــت رسد زین جهــان غربتش

                                       تـــــرحــــم فــــرستــــنـــد بـــر تــــربتش

بدو نیـــک مردم چو می بــگذرنــــــد

                                       هـــــمـــان بـــــه که نامت به نیکی برند


+ نوشته شده توسط آرتمیس در شنبه 2 اردیبهشت1391 و ساعت |


 

کِرمان یکی از استان‌های ایران است. استان کرمان در جنوب شرقی ایران قرار گرفته است

و از استان های مهم و تاریخی کشور به حساب می آید. و مرکز آن کلانشهر کرمان است.

نام کرمان از نام یکی از ده شاخه اصلی پارسیان که به جنوب ایران آمدند گرفته شده‌است.

کرمان در زمان هخامنشیان بخش عظیمی از شَهر (ساتراپی) فارس به شمار می‌رفته وقلعه دختر و 

قلعه اردشیر از آثار دوران ساسانی در شرق شهر کنونی کرمان، که هنوز خرابه‌های آنها برجاست ،

 گواه بر این است که لااقل در زمان اردشیر بابکان در همین محل، شهری آباد یا قلعه‌ای مهم وجود

 داشته‌است.

 به هنگام فتح کرمان به دست اردشیر این محل گواشیر نام داشته و مرکز ولایت کرمان بوده‌است 

بنا به گفته هرودت کرمانیا از قبایل دوازده گانه ایران می‌باشند و ساتراپی چهاردهم (دارا) مشتمل بر

 ایالت کرمان بوده‌است.در روایات اساطیری آمده‌است که کیخسرو کرمان و مکران را به رستم بخشید

 همچنین نشانی‌هایی از فرمانروایی بهمن بر این خطه بدست آمده.

 در زمان هخامنشیان کوروش آن را تبعید گاه نبونید(پادشاه مغلوب شدهٔ بابِل) قرار داده بود.

کرمان از ولایات تابعه کوروش بوده و محلی مطمئن برای او بشمار می رفته است.در عصر داریوش 

کبیر نام کرمان جزء ولایات تابعه هخامنشی آمده است و در کتیبه بنای شوش کلمه ای مشاهده می شود

 که نام چوب درختی بوده است که برای استحکام بنای ساختمانها ( شاید همان کاخ ) به کار می رفته و

 محل تهیه این چوب کرمان ذکر شده است.

مرحوم احمد علیخان وزیری ( مؤلف کتاب جغرافیای کرمان ) معتقد است که حدود 430 سال قبل از 

اسلام ( به هنگام فتح کرمان بدست اردشیر ) این محل گواشیر نام داشته که مرکز ولایت کرمان بوده

 است.بخشی از خانه های مسکونی مردم فقیر در پای دامنه های این دو تپه و قلعه شکل یافته بوده و

 بعداً با گسترش تدریجی شهر کرمان در جهت غرب توسعه یافته وبا توجه به توسعه ورونق اقتصادی 

در دوره های بعد از اسلام این شهر بتدریج نضج گرفته ورفته رفته بزرگتر شده است.

در دوره اسلامی و سال‌های بعد از آن، کرمان همواره مورد هجوم اعراب قرار گرفت. در زمان 

حکومت خلفای عباسی کرمان به شورش‌های مکرر دست زد ولی هیچ یک به سامان نرسید تا 

سرانجام در سال ۲۵۳ هجری قمری به تصرف یعقوب لیث، موسس سلسه صفاریان درآمد.

 پس از آن این سرزمین در زیر سلطه حکومت‌های قدرتمند زمان مانند سامانیان، دیلمیان، آل بویه 

و سلاجقه قرار گرفت.

در عصر غزنویان فرمانروایان خونریز و هوسران آرامش را از مردم گرفتند تنها در عهد سلجوقیان،

 حکومت ملک قاورد و فرزندانش بودکه در کرمان روی رفاه و آسایش دید و آثاری چون مسجد ملک

 پدید آمد پس از حکومت سلاجقه باز بلای خانمانسوز بر کرمان نازل شد با حمله مغول براق حاجب 

از سرداران قراختائیان کرمان را به تصرف در آورد از اعقاب وی ترکان خاتون بر کرمان فرمانروایی

 یافت که در آبادانی شهر کوشید و دخترش پادشاه خاتون نیز حاکمی فاضل و حامی دانشمندان بود.

 در زمان حکومت قراختائیان بود که مارکو پولو سیاح معروف ونیزی از کرمان دیدن کرد.

 در سال ۷۱۴ هجری‌قمری امیر مبارز الدین مؤسس سلسله آل مظفر، کرمان را تصرف کرد و پس 

از آن تیموریان و سپس تنی چند از طایفه قراقویونلو در کرمان به قدرت رسیدند.

سلاطین صفوی کرمان را به متصرفات خود افزودند ، گنجعلیخان از سوی صفویه به حکومت کرمان 

رسید که بر اثر تدبیر و تداوم حکومت او، شهر چندی روی آسایش و آرامش دید و زمانه برای ترقی و

 آبادانی مناسب شد.در روزگار افول قدرت صفویان، افغان‌ها، کرمان را به جزای شهامت و مقاومت در

 برابر آنان به خاک و خون کشیدند و نادرشاه افشار هم هنگامی به کرمان رسید که بر اثر کشتن 

رضاقلی میرزا (پسرش) به جنون آدمکشی مبتلا شده بود او دستور گردن زدن مردم بی‌گناه را صادر

 کرد و یکی از بزرگترین قتل عامهای معروف تاریخ کرمان را به راه انداخت. 

نادرشاه افشار و عمال او هنگام تسخیر آن ضمن غارت و چپاول اموال مردم ،بسیاری مردان آن را

 سربریده و از کله آنان مناره‌هایی ساختند. 

محله پامنار که هنوز هم به همین نام خوانده می‌شود یادگار آن فاجعه و تجدید کننده خاطرات تلخ آن

 جنایت تاسف انگیز می‌باشد.آقامحمد خان قاجار، شهر کرمان را به‌کل نابود ساخته و تمامی مردم آن 

را کور کرد. وی یک هزار تن از جوانان تنومند این استان را به سرکردگی مرتضی‌قلی‌خان کرمانی به

 تهران فرستاد و پس از آن به میاندوآب و سراب و برخی نقاط دیگر آذربایجان تبعید کرد.

این کرمانیان پس از چند نسل در جمعیت این شهرها حل شدند ولی در میاندوآب تا مدتی پیش محله‌هایی

 به نام محله کرمانی‌ها،وجود داشت.

 کرمان به دلیل حمایت از آخرین بازمانده زندیه (لطفعلی خان زند) گرفتار خشم آقامحمدخان قاجار شد

که به روایت تاریخ، هفت من (به روایتی بیست هزار جفت و به روایتی دیگر هفتاد هزار جفت چشم)

 از مردم بی پناه در آورد! اگر چه جانشینان او تلاش کردند تابا اعزام حاکمانی مدیر و مدبر همچون

 محمداسماعیل خان نوری «وکیل الملک» و «ابراهیم خان ظهیرالدوله» به باز سازی شهر کرمان، 

و تحبیب قلوب بپردازند، و با برپایی آثاری چون مجموعه ابراهیم خان، گذشته‌ها را به نسیان و 

فراموشی بسپارد، معذالک اینکه اقداماتی از این قبیل در تحقق آن نظر موثر بوده یا نه، 

سوالی است که پاسخش به تاریخ سپرده می‌شود.




+ نوشته شده توسط آرتمیس در سه شنبه 22 فروردین1391 و ساعت |


ای سرزمین من ،هر جا که میروم،

مهر تو در غبار سپید ستاره ها

در بیکران سرخ افق های دور دست

یا بر ستیغ شامخ آن قله های سخت

می خواندم به خویش

                     ***

با عشقت ای بلند

در بزم دلگشا و فروزان لاله ها

یا در نگاه مست غزالان تیز پا

در جام سبز و دلکش هر بیشۀ بلوط

با بوسه های باد به لب های خشک لوت

از خویش می روم

کم کم بهار میرسد و دشت های سبز

در موج سرخ و گرم شقایق شناورند

آه ای بهشت روشن پندارهای من

بر دیلمان و تالش و آن هگمتان پیر

بر قلۀ سهند و بر آذرفشان او

بر خاوران و توس ،بر آن زابل دلیر

بر آن خلیج ماندنی و جاودان پارس

بر سیستان و رستم و زال نژاده اش

بر دودمان کوروش دادآفرین قسم

هر جا که می روم،گویی هنوز هم

آواز سم اسب سواران تیز تک

در کوره راه های خاطره تکرار می شوند

                    ***

در هر طلوع روشن خورشید خاوران

بینم که بهر سرفرازی این خاک زرنشان

بنشسته بر سمند سبک تاز افتخار

یعقوب قهرمان

                  ***

آن دم که دیدگان من از لابه لای ابر

تا سر بلند قلۀ البرز می دود

آن دیو پا به بند مرا میدهد نوید

از بس،کنام شرزه پلنگان جنگجوی

آرد مرا به یاد - از آرش دلیر

آن گرد شیرزاد

کو جان کمانه کرد پی خصم بد نهاد

                  ***

ای خانۀ امید من ای خاک پر گهر

هرگز گمان مدار که در قلب کوچکم

تنها نشان ز شوکت این یادگارهاست

تا دل درون سینه به مهر تو می تپد

ای بس امید تازه به فصل بهارهاست

بنوشته بر جبین زمان با غرور و عشق

تا جاودان به تارک تو افتخارهاست

                                                  هما ارژنگی


+ نوشته شده توسط آرتمیس در دوشنبه 14 فروردین1391 و ساعت |


                                     پدرم


           اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست


 

+ نوشته شده توسط آرتمیس در پنجشنبه 3 فروردین1391 و ساعت |

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همۀ چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیۀ جشن اقاقی ها

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سر و سینۀ گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزۀ باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچۀ تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

 تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دل تنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهار را باور کن

                                                                  فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط آرتمیس در چهارشنبه 24 اسفند1390 و ساعت |

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

اگر سفر نکني،

اگر کتابي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،

اگر از خودت قدرداني نکني.

 

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

زماني که خودباوري را در خودت بکشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند.

 

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

اگر بردۀ عادات خود شوي،

اگر هميشه از يک راه تکراري بروي …

اگر روزمرّگي را تغيير ندهي

اگر رنگ‏هاي متفاوت به تن نکني،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني.

 

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي‏کني

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وامي‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌کنند،

دوري کني . .. .،

 

 

تو به آرامي آغاز به مردن مي‌کني

اگر هنگامي که با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستي، آن را عوض نکني،

اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني،

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

که حداقل يک بار در تمام زندگي‏ات

وراي مصلحت‌انديشي بروي . . .

-

امروز زندگي را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

 

 

امروز کاري کن!

نگذار که به آرامي بميري!

شادي را فراموش نکن

                                                        پابلو نرودا


+ نوشته شده توسط آرتمیس در چهارشنبه 17 اسفند1390 و ساعت |

چارتاقی نویس در دامنۀ ارتفاعات غربی روستای نویس در 17 کیلومتری شمال شرق تفرش و 180 کیلو

 متری جنوب غرب تهران،دربخش خلجستان استان قم جای دارد.با اینکه این روستا از نظر تقسیمات

 کشوری تابع استان قم است،اما از نظر فاصله و ویژگی های اقلیمی و نیز در تداول مردم منسوب به

 تفرش و استان مرکزی است.این بنا که عموم مردم محلی آن را به طور سنتی با نام «چارتاقی/

چارتاق»می شناسند با همین نام وشمارۀ344در فهرست آثار ملی ثبت شده است.

برای رسیدن به این چارتاقی میباید در کیلو متر 25جادۀ ساوه به سلفچگان و پیش از سه راهی تفرش ،

به سوی غرب و راهی که به قاهان میرود،پیچید.پس از طی 22کیلو متر در این راه کوهستانی بسیار 

بکر و زیبا،و پس از بخش قاهان،به روستای کوهستانی و پلکانی مانند نویس خواهیم رسید.نزدیک به

 یک کیلو متر پس از نویس ودر ادامه همین جاده،راه مالرویی در سمت راست جدا می شود که با گذر

 از دره ای نسبتا عمیق و رودخانه ای فصلی که آکنده از درختان بسیار کهنسال است،به نزدیکی 

چارتاقی میرسد.این راه نیز حدود یک کیلو متر طول دارد و علاوه بر شیب تند ،بسیار سنگلاخ است

 و خودروهای سواری به ویژه هنگام بارندگی یا یخبندان امکان عبور از آن را ندارند.

چارتاقی نویس یکی دیگر از نمونه های چارتاقی های منفرد در ایران با شکل متقارن چهار وجهی

 و با قاعده مربع است.بنا از چهار پایه با چهار تاق تشکیل شده که گنبدی به واسطۀ چهار فیلپوش بر

 روی آنها ساخته شده است.

مصالح بنا منحصرا عبارت است از قلوه سنگ و لاشه سنگ های بدون تراش با ملات گچ.

چهار سوی بنا،چشم اندازی باز و بدون هیچگونه در یا پنجره و مانعی است.

گنبد بنا و بخش های وسیعی از پایه ها و تاق ها به مرور زمان تخریب شده اند که در چند سال 

اخیر با دقتی کم باز سازی شده اند.در این بازسازی ،پایه ها و محوطه بنا مستحکم گردیده اند و

 آبراهه کوچکی همراه با دیواری کوتاه برای حفاظت از بنا در فاصلۀ چارتاقی با کوه و نیز در نیمی از

 دو سوی بنا ساخته شده است.

اما از ساخت مجدد گنبد فرو ریخته و فیلپوش ها خودداری شده و چپیره زیر گنبد نه تنها بازسازی نشده

 که تا اندازه ای ناپدید نیز شده است.

در مجموع،بازسازی چارتاقی بیشتر یک عملیات بنایی بوده است تا مرمت یک اثر باستانی با ویژگی ها

 و پیش نیاز های لازم خود.

چارتاقی در دامنۀ دره و در کوهدشتی واقع است که «دشت برزو»نامیده میشود.محوطۀ پیرامون بنا 

را زمین های زراعی و املاک شخصی در بر گرفته که نشانه و شواهدی از وجود آثار و

 سازه های باستانی دیگر در اطراف آن دیده نمی شود.این زمین های کشاورزی که با ایجاد

 دیوارک های کوتاه برای تسطیع زمین به وجود آمده اند ،با آب قناتی مرتفع واقع در کوهستان های 

غربی آبیاری می شوند.

با این که هیچ مراقبتی در محل وجود ندارد،اما محوطه بنا در مقایسه با بسیاری از آثار باستانی،

تمیز و پاکیزه است و نشانه ای از یادگار نوشت ها و زباله ها به دیده نمیآید.و دلیل پاکیزگی در این 

است که پای گردشگران شهرنشین به آنجا باز نشده است.ویژگی های کالبدی و خصوصیات معماری 

و سازه بنا نشان میدهد که هم عصر با دیگر چارتاقی های منفرد ایران است و قدمتی در حدود 2000

سال دارد.بنا را میتوان به اواخر دورۀ پارتی (اشکانی)و به احتمال کمتر به اوایل دورۀ ساسانی منسوب

 کرد.

چارتاقی نویس نیز همچون چارتاقی های منفرد ایران و از جمله چارتاقی مشهور نیاسر ،ملاحظات 

تقویمی و تناسب با نقاط طلوع خورشید به هنگام اعتدالین و نیز انقلاب های تابستانی و زمستانی 

به کار بسته شده است.محور و ساختار بنا و نسبت اندازۀ طول پایه ها به فاصلۀ میان آن ها و زاویه های

 منتج شده از آن با توجه به ارتفاع افق محلی به گونه ای است که در هنگام هایی از سال،پرتو های

 خورشید در راستاهای سنجیده شده ای از بنا می تابند و از روزنه های میان پایه ها دیده می شوند.

در اعتدال بهاری و پاییزی یعنی در نوروز و مهرگان باستانی (آغاز ماه مهر)پرتوهای خورشید بامدادی

در روزنه تشکیل شده میان گوشه هادیده میشود.در حالی که در انقلاب تابستانی نیز پرتوهای خورشید

 بامدادی در روزنه تشکیل شده میان دو گوشۀ دیگر دیده میشود.


+ نوشته شده توسط آرتمیس در دوشنبه 8 اسفند1390 و ساعت |


آمار سایت


Powered By
BLOGFA.COM